第二章 跌落凡间的公主
夜间护眼模式已默认开启 大字号 · 宽行距,适合沉浸式阅读
林晚星 شدنهاش یه دفعه یه دفعه تغییر کرد. پیشش روزگاری اون قلمرویی بود که هیچکس نفوذش نمیکرد، یه گلي یخزده که هر بدنهای رو میشکافته. اما الان، اون همینحالا تو یکی از هیاهوی شهر بود، طرف یه بازار کوچولوی کنار رودخانه که از صدای فریاد فروشندهها و قدم زدن مردم پر بود. داشت یه سیب کوچولو میخورد، لبخندی که زود از بین رفته. شاید تو اینجا، تو این هیاهو، یه کم باد میآورد. خیلی وقت بود که آخرین باری این حس رو داشت. چیدندهها میزدند زیر ذرهبینش، با نگاههای خوب و بد. چند تا نگاه رو هدر داد، پوزخندی به خودش زد. زرنگیاش به اینجا آورد رو در نمیداشت. یه شاگرد کوچولو با یه پاچه خشک شده رو برداشت بیرون. "یه چیزت داری سروکار دارم." نگاهش رو برداشت، یه نگاه ریاکار. "نه، من الان وقت ندارم." جوابش دنیایی معنی داشت اما شاگرد، شاگرد... احتمالا نمیفهمه. کسی که میخواست با اون حرف بزنه، فکر میکرد یه فرشته پدید اومده که جوابش رو میخواد. شاگرد تو یه لحظه فکر کرد، شاید این فرصته. "پسر برادرم تو بازار کار میکنه، میخوام یه شغل پیدا کنه." داستان رو زود گفت، توستفاده کرد که انجامش بده.